1
از كدام سمت مي آيي؟
جويده اند و به جاي هر دندان شكسته ات علامت سوالي روئيده است، و تو، در
انتظار رسيدن انجيرهاي سه فصله به التهاب
دستهايت هم پراعتمادي.
2
بيا! دوباره شاهنامه بخوان.
هميشه وقت سفر روي جاده آفتابي را سرابي غمگين فرا مي گيرد.
هميشه، فرصت برگشت غروب و سبزه زار همچون گذشته عاشق نيست.
ديگر بوي پيراهنت در كوچه باغ و درب هاي چوبي دلم غنيمت نيست.
موهاي من ، زيباترين برفي است كه ديده ام . و زانوان استخواني من
دلنشين ترين صندلي انتظار.
تو بي غبارترين آينه زمين هستي .بيا!دوباره شاهنامه بخوان ، دلم هواي
جواني كرده است ، و براي سالهاي فراموشي عجيب دلگيرم.
3
ريشه هاي صبورم.
وقتي ، زير سپيدارها آشفته شد شبهايم
ترا در يك فنجان چاي خلاصه كردم ، و تفسير بينهايت دستهايم را
ديوان شعري به نقاشي نشست.
ديگر بار، در رمندگي واژه ها ، جوانه زدم
حالا نگاه كن!
كمر زمستان را شكسته اند ريشه هاي صبورم.

سال ها
هزار هزار پروانه ي بي بال
در من گريستند
رنگيني پرواز را.
كدام زنجره خواب جهان را بر آشفته كرد؟
كه باد به فتح پنجره آمد
و قطبي ترين ستاره ي بي نام
دل سپرده ي خاك .
شايد به اختتام تاريكي رسيده ايم
بوي علف تازه ي ده را مي فهمي؟
و زنجره اي كه مي شكافد
تمام پلك زمين را .

از كدام سو مي روي؟
اين سوي دل است
درست،
- پشت اولين نگاه
- كنار شيرين ترين لبخند
از كدام سو مي روي ؟
مرگ پر حوصله تر از من و توست
بيا ،
به آن اتفاق ساده بر گرديم
و باور كنيم
سيب ،
گناه نيست .

این کار توسط آقای مرتضی ایمانی خوانده شده است.
CD آن را می توانید از خود آن موسسه تهیه فرمایید.
صبر كن عشق زمينگير شود بعد برو
يا دل از ديــدن تو سيـــر شود بعد برو
اي كبوتر به كجــا ، قدر دگر تاب بيار
آسمان پـاي پرت پـــيـر شود بــعد برو
تو اگر كــوچ كني بغض گـلو مي شكند
صبر كن گـريه به زنجير شود بعد برو
خواب ديـدي شبي از راه ، سوارت آمد
باش تـا خـواب تـو تعبير شـود بـعد برو
تاريخ تولد اين اثر
30/11/74

تو يعني يك كــبوتر راز تـنهـــــــايي رهــــا كردن
خــداي آسمـــان ها را بــــــه آرامي صدا كــــردن
تو يعني عشق، عاشق در عـــبور از خط دلـــتنگي
غروب عــــــشق را در اوج رفتن هــــا دعا كردن
تو يعني يــــــك بغل از حـــرفهاي نـــاب دلــــتنگي
سـكـــوت چشمهـــايم را بـــــه گـفتن مـــبـتلا كردن
تو يعني من كه هر شب گريه كردم بي تو در باران
تو يعني خـــــانه ام را بــا غــــريبي آشنـــــــا كردن
نمي دانم كجــــايم؟ يـكـنفر پـــــــيدا كــند مـــــن را؟

1
انتظار .
درختان منتظر بودند
روبرو يخزده بود و ـــ
تماس نازاي دست ها
نيامدي
و تنهايي
سپيد
سپيد
بر انتظارم نشست
درختان منتظرند
سبزه اي روبروي آينه است و
سكه اي كنار ساعت
نمي آيي
و تنهايي
سپيد
سپيد
بر انتظارم مي نشيند .
۲
تو مي آيي ...
تو مي آيي
ترنم برلب جاري
از آيات زلال عشق
و دستانت :
پر از ياس و شب بو
تو مي آيي
و از گام بلند و سبز و سنگينت
هراسان مي شود ظلمت
صراط المستقيمي را
كه چشمان من و ما گم نمود است
سالهاي سال
نمودار مي كني با پرتو سيماي خود
آري
تو مي آيي
كه تا زنگار از رخسار عدل و داد بر گيري
رها سازي ز زندان كتابت
اصل آزادي
من اينجا بي تو غمگينم
و تنها گاه گاهي –
گل ذهنم به يادت مي شكوفد
مي شود خوشبو چنان ياس و گل شب بو
من اينجا بي تو دلگيرم
هر از گاهي ز دلتنگي
زن ذهنم
به آواز «بيات ترك» مي خواند :
« سواري سبز در راه است
مي آيد
و با شمشير سخت خود
جهان را مي دهد سامان » .
۳
چرا چهره پنهان مي كني ؟
ديريست بر دامان خواهش چنگ مي زنند
اين چشمهاي منتظر
از كدام گستره مي آيي؟
اميد نوازش دستهاي تو مرا
به گذرگاه هزار سوي كشانده است
چرا چهره پنهان مي كني؟
از من تا تو
چند فرسنگ راه است؟
اگر جاده ها فرق است
تنها فانوسي بياويز
از سرشك سيل روانه مي كنم
از استخوانم زورقي مي سازم
مي آيم ...
من از تبار عشق و شمشيرم
فرزند قبيله عهد تا مرگ
زيبايي را دوست دارم
از پستان ماده شيري غيرت نوشيده ام
كه كودكانش را
به چوبه دار ترغيب مي كرد
همه غرورم از آن تو باد
آه !
چه بيتابانه در انتظار روزي ام –
كه هر دو جهانم پلي شود
تا تو
تنها به تو رسيدن سيرابم مي كند .
۴
تو كه پشت همه كهكشانها ...
از پشت همه پنجره ها سرك كشيدم
نرفته مي خوانم تمام جاده ها را
خوب مي دانم
بهار يك فصل است و-
تمام گلها شناسنامه دارند
دستهايم رغبت لمس ندارند
بر آنچه كه پژمردني است
و در اين دايره چشمهايم خو كرده اند
به رويت آنچه كه
مي آ يد و مي رود
ديگر دلم كوچك نيست
كه به آمدن پرستو ها فريبش بدهم
من تو را مي خواهم
تو را
تو را كه پشت همه كهكشانها
پنهان شده اي
تو مجنونت را در كوچه ها سر گردان نمي كني
آقاي خيال من!
مرداني كه تو را يافتند
به آنان سهمي از زيبائي ات را بخشيدي
عشق كليد خانه تو نيست
مي خواهم-
دوست داشتن را تجربه كنم .

بی بی سمانه گلم این هم ترانه درخواستی تو . خواننده این ترانه علیرضا فرد
این ترانه کامل آن سی دی است.
این تلفن خراب نیست تو معرفت نداری
که سالی ماهی یکبار ما رو به یاد بیاری
گرچه یکی تو قلبت جامو گرفته اما
شمارمون بمونه واسه تو یادگاری
با بد و خوب این عشق با همه سختی ساختم
اما چشات نداشتن باز سر سازگاری
معلوم خوب حالت چون تو که تنها نیستی
حالا که لیلی داری با ما کاری نداری؟
چند روز پیش نشستم، خلوتمو کشیدم
دیدم تو خلوتم من دیگه جایی نداری
برو سراغ بختت از من ساده بگذر
مث کسی که با عشق، می گذره از نگاری
منم میرم سراغ بی کسی و غریبیم
میرم سراغ بختم اگه که تو بذاری
فک نکنی عزیزی، فک نکنی بزرگی
تو خیلی وقته مردی با این که موندگاری ...

رفت و دنیا مو بهم ریخت، آرزوهامو بهم ریخت
دیروزو امروزم هیچی، حتی فردامو بهم ریخت
ماه من وقتی سفر کرد، آسمون کلّی ترک خورد
هم خودش اصلاً نیومد هم دلش رو با خودش برد
وقت رفتن خیلی آروم سرشو گذاشت رو شونم
گفت می خوام بمونم اما جون چشمات نمی تونم!
خیلی ساده باورم شد که دلش یه جایی گیره
مث من که عاشق هستم، اونم مثِ من اسیره
موقع خداحافظی گفت: هیچ می دونی خیلی ماهی؟!
خنده دار بود حرفش اما گریه کردم اشتباهی
بخشیدم اونو به عشقش، آخه اون نداره تقصیر
رفته و رفتن اونو من گذاشتم پای تقدیر
اینجوری شد که سفر کرد ما رو از خود بی خبر کرد
رفت و دستاشو تکون داد یه نگاه به پشت سر کرد...

پروانه ها، غصه دار تنهايي تو هستند كه بر خود پيله ي نفرت تنيده اي.
پرندگان از حضور كريه تو ، آوازشان را در حنجره حبس مي كنند و گلها از استشمام بوي فريب و كينه ، بوي خوششان را از ياد برده اند.
آسمان با تولد غم انگيز تو،از آبي مهربانش متنفر شد و دريا، نيلگون دوست اش را به طوفان سياه خشم فروخت . تو، رنگين كمان را زنداني و آفتاب را در انديشه ي پليدت اعدام نمودي.
شب را دلتنگ و بي خبر از مهتابش ، عزادار و سياه پوش در سوگ ستاره هايش نشاندي.
وقتي اورشليم ، هرات، بيروت و ... گلهاي پرپر شان را بدرقه مي كردند، با قهقهه هاي وحشت انگيزت طلوع را از چشمان كودكانشان گرفتي و بازي بچه هاي كوچه ي عشق و آشتي را خراب كردي.
چقدر مي خواهي در پيله ي خاردار نفرت خود بماني ؟ اين پيله را بشكاف و پروانه شو، كِرم بودن براي تو قشنگ نيست وقتي مي تواني زيباترين پروانه اي باشي كه گلهاي تمام سرزمينها، لمس بالهاي تو را آرزو مي كنند.
مگر نمي داني كه تنها پروانه ها ، حريم ملكوتي مسجد ، كليسا و معبد را آذين مي كنند وكرمها فقط در خاك گورستانند؟!
پس، از پيله ات بيرون بيا، (بوش) پروانه شو، و ديگر در فكر آزار كسي نباش .
آفتاب شو و دوباره طلوع كن تا ، يخهاي نفرت جهان آب شوند.
شبهاي ظلماني جنگ واندوه را به روزهاي روشن و شادِ دوستي ببخش و با كودك تنهاي كوچه ي آشتي همبازي شو.
(بوش) ، همه ي ما ، دوست داريم ، با پسرك گستاخ كوچه مان دوست شويم ،امّا ، ديگر به هيچ پنجره اي ، به هيچ پرنده اي ، به چشم هيچ كودكي و به خيال پاك ذهن هيچ مادري سنگ نزن .
لباس پروانه ايت را بپوش و در جشن بالماسكه ي عشق همراهمان باش .
از پيله ي سياهت بيرون بيا و زندگي تازه اي آغاز كن .
